فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
690
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
مىريزند تا ديگ نسوزد . قَرَسَ - - قَرْساً الماءُ : آب سرد شد و يخ بست ، البَرْدُ : سرما سخت شد ، المَقْرُور : از شدت سرما نتوانست با دستِ خود كار كند . قَرِسَ - - قَرَساً البردُ : سرما سخت شد ، الرَّجُلُ : سرما بر آن مرد سخت شد . قَرَّسَ - تَقْرِيساً [ قرس ] البردُ فلاناً : سرما بر فُلانى سخت شد ، الماءَ : سرما آب را يخ بست . القَرْس - سرماى شديد . القَرَس - سرماى شديد . قَرَشَ - - قَرْشاً لعياله : براى تأمين زندگى خانوادهء خود به كسب پرداخت . قَرَّش - تَقْرِيشاً [ قرش ] لعياله : براى خانوادهء خود كسب مال نمود ، - ه : او را از قبيلهء قُرَيش قلمداد كرد ، الدّراهِمَ : پولهاى خُرد را حساب كرد ، - الحَليبُ : قطعههاى پنير از شير جدا شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . القَرْش - ج قُرُوش : آنچه كه از اينجا و آنجا جمع آورى كنند ؛ « قَرْشُ الشَّيْءِ » : صداى آن چيز . القِرْش - ج قُرُوش : واحد پول در بعضى از كشورهاست ، - ( ح ) : سگ ماهى كه دندانهاى بسيار تيز دارد و ساير جانوران دريائى از آن مىترسند . القُرَشِيّ - كسى كه منسوب به قبيلهء ( قريش ) باشد . قَرَصَ - - قَرْصاً لحمَه : گوشت بدن او را به سختى با انگشت نيشگون گرفت و او را آزرد ، ه بِلِسَانِه : به او بد زبانى كرد ، الثّوبَ بِالْماءِ : پيراهن را با نوكِ انگشتان شُست ، - تِ المَرأَةُ الثَّوبَ عِنْدَ العَامة : آن قسمت از پيراهن را كه چرك شده بود آن زن شُست ، - البرغوثُ : كيك نيش زد ، - تْه الحَيَّةُ : مار او را گزيد ، الشَّيءَ : آن چيز را بُريد ، - العَجينَ : خمير را براى پختنِ نان بگونهء قرص در آورد . قَرِصَ - - قَرَصاً : همچنان به غيبت كردن از ديگران و بد زبانى خود ادامه سخن داد . قَرَّصَ - تَقْرِيصاً [ قرص ] الشيءَ : آن را بُريد ، - العَجينَ : خمير را براى پُختن به قطعات گِرد تقسيم كرد . القُرْص - ج أَقْرَاص و قِرَصَة و قِرَاص : يك قُرص نانِ گرد ؛ « قُرْصُ الشَّمْس » : قُرص خورشيد ، « غَابَ قُرصُ الشَّمس » : خورشيد غروب كرد . القُرْصَان - دزدان دريائى كه گاهى به آنها ( القَرَاصِنَة ) گويند - اين كلمه ايتاليائى است - . القُرْصَة - ج قُرَص : يك قُرصِ نان . القِرْصَعْنَة - ( ن ) : نام گياهى است مُرادف ( القِرْصَعَنَّة ) . القِرْصَعَنَّة - ( ن ) : نام گياهى است معروف به ( شَوكَة ابراهيم ) و از رستهء ( الخيميّات ) است كه معمولًا براى زينت كاشت مىشود . القَرْصَنَة - اسم است از ( القُرصان ) : دزدان دريائى - ايتاليائى است - . قَرَضَ - - قَرْضاً الشيءَ : آن چيز را بُريد ، - الوادي : از دشت گذشت ، - الشعْرَ : شعر گفت ، - الفأرُ الثَوب : موش پيراهن را جويد ، - فُلاناً : او را پاداش داد ، المَكانَ : از آنجا منصرف شد ، - في سيره : در راه رفتن به طرف راست و چپ حركت كرد . قَرَضَ - - قَرضاً : مُرد ، بدرود زندگى گفت . قَرَّضَ - تَقْرِيضاً [ قرض ] الشيءَ : آن را بُريد ، - فُلاناً : او را ستايش كرد ، الْفَارٌ الثَّوبَ : موش جامه را جويد . القَرْض - ج قُرُوض : آنچه از نيكى يا بدى كه نسبت به ديگرى قبلًا شده باشد ، وام دادن و قرض در مدتى معيّن . القِرْض - ج قُرُوض : معادل ( القَرْض ) است . قَرَطَ - - قَرْطاً الكُرَّاثَ و نحوَه : سبزى تره را خُرد كرد ، - بالرّاءِ : در نطق و سخن گفتن حرفى را به جاى حرفى ديگر تلفظ كرد . قَرَّطَ - تَقْريطاً [ قرط ] الشيءَ : آن چيز را بُريد و تكه تكه كرد ، - السِّراجَ : فتيلهء سوختهء چراغ را پاك كرد تا روشنى بيشتر بدهد ، - عَلى الرّجُل : به آن مرد چيزى را كم كم و بتدريج بخشيد ، - على الشَّىءِ : در بُريدن و ريز ريز كردن چيزى افراط كرد ؛ - الجَارِيَة : بر گوش آن زن گوشواره آويخت ، - الفَرَسَ : اسب را لگام بست ، - اليه رسولًا : با شتاب نماينده اى به سوى او فرستاد . القُرْط - ج أقْرَاط و قِرَاط و قُرُوط و قِرَطَة : گوشواره ، - مِن الموز أو البلح ، - و از موز و خرما همانند خوشهء انگور است . القِرْط - ( ن ) : نوعى گياه است از قبيل تره و پياز كوهى . القُرْطَاس - ج قَرَاطِيس [ قرطس ] : صفحهء كاغذ كه بر آن مىنويسند . القَرْطَاس - ج قَرَاطِيس [ قرطس ] : مُرادف ( الْقُرطاس ) است . القِرْطَاس - ج قَرَاطِيس [ قرطس ] : غَرَضْ ، پارچه راه راه مصرى ، صفحه اى از ورق كه بر آن نويسند ، صفحه اى از هر چيزى ، زن سفيد و بلند قامت ، ماده شتر جوان . القَرَطَة - دو پاره از گوشهاى بريده و فرو آويختهء بُز يا آهو . القِرَطَة - مُرادف ( القَرَطة ) است . قَرْطَسَ - قَرْطَسَةً [ قرطس ] : به غرض و هدف خود رسيد ، به هدف زد . القَرْطَس - مُرادف ( القُرطاس ) است . القِرْطَس - مرادف ( القُرطاس ) است . القَرْطَل - ج قَرَاطِل : سبدى كه از چوب يا نى سازند . القُرْطُم - [ قرطم ] : دانهء هرتمان يا عُصْفُر ( گل رنگ ) است . القِرْطِم - و يقال له أَيضاً العُصْفُر ( ن ) : گياهى است به رنگ زرد مايل به سرخى كه خواص پزشكى دارد و جوشانيدن گل اين گياه يا دانه ي آن مدرّ بول است . القُرْطُمّ - [ قرطم ] : مُرادف ( القُرطُم ) است . القِرْطِمّ - [ قرطم ] : مُرادف ( القُرطُم ) است . القُرْطُمَان - ( ن ) : گياه دو سر كه دانههاى ريز بسان ماش دارد ، نام ديگر آن ( الجُلُبَّان ) است .